تبليغاتX
آزادی ایرانی
 

بر او ببخشایید ... (فروغ فرخزاد)

 

بر او ببخشایید
بر او که گاه گاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد


بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دوردست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب میشود

 
بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطر های منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته میکند

 
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد

 
ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بارآور شماست
 

user posted image

 


 

نوشته شده توسط امیرآرام در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت


خسته ... (محمد علی بهمنی)

خسته

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از خموشی تقویم روی میز
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او ککه گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

So tired of it all by Rune T.

دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
 

 

i miss you ... by Tish [away for a while].

 


 


 

نوشته شده توسط امیرآرام در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت


... سهراب

ابرها رفتند.
يك هواي صاف ، يك گنجشك، يك پرواز.
دشمنان من كجا هستند؟
فكر مي كردم:

در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد.

Go to fullsize image 

دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد:
پرتقالي پوست مي كندم.
شهرها در آيينه پيدا بود.
دوستان من كجا هستند؟
روزهاشان
پرتقالي باد!

 

Burning orange by Alfanhuí.



 

نوشته شده توسط امیرآرام در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت


سلام...(امیر آرام)

بعضي وقتها سلام يعني سلام.

بعضي وقتها يعني حالت خوبه ؟

بعضي وقتها سلام يعني منم خوبم.

بعضي وقتها يعني تو چكار مي كني از زندگيت راضي هستي؟

بعضي وقتها مي شنوي : آره بعضي وقتها: نه اصلا.

بعضي وقتها سلام يعني دوستت دارم، عاشقتم، بهت مشتاقم.

بعضي وقتها سلام يعني خيلي دلم تنگت شده.

بعضي وقتها سلام يعني دلم گرفته دلم مي خواد تو آرومم كني.

بعضي وقتها سلام يعني شكايت دارم، دلم پرِ تو گوش مي دي؟

بعضي وقتها يعني مي آي بهم گوش بدي؟

بعضي وقتها سلام يعني خداحافظ.

 

Go to fullsize image


 

نوشته شده توسط امیرآرام در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


مگر نمی دانستید ...(منوچهر آتشی)

 دندانی فلزی در استخوانی سبز
این است سزای ایستادن سر بالا
زخمی ظریف
 از خون آفتاب در آوندها
شکفتنی به تماشای بیگاه
 روبروی مرگ هزار آوا
 این است سزای پلک زدن سزای دیدن بی جا
قفسی و آوازی زرین در زنجیر
 این است سزای خواندن بی پروا
مگر نمی دانستی ای پرنده ، که شاهد ها را می کشند ؟
 مگر نمی دانستید ای گل
ای درخت
 ای

 


 


 

نوشته شده توسط امیرآرام در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت


دلسرد ...(سهراب سپهری)

قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.

خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.

گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!

تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.

 

Click to back


 

نوشته شده توسط امیرآرام در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


حرفهای من ... (امیر آرام)

سلام.

امروز دلم گرفته است یعنی خیلی وقت است که گرفته است.هوای رفتنی دارم که برگشتی در آن نباشد . که چی اینجا نشستن و غصه خوردن ؟ که دیدن که یک مشت فاسد همه جا مثل کرم در هم غوطه بخورند؟ که نشستن و ماتم همیشه داشتن؟ که دیدن و ندیدن؟

Go to fullsize image

باید از رود گذشت
باید از رود
اگر چند گل آلود
 گذشت
 بال افشانی آن جفت کبوتر را
در افق می بینی
که چنان بالابال
دشت ها را با ابر
 آشتی دادند ؟
راستی ایا
 می توان رفت و نماند
راستی ایا
 می توان شعری در مدح
 شقایق ها خواند ؟

شعر از شفیعی کدکنی


 

نوشته شده توسط امیرآرام در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت


آرزو ...(فریدون مشیری)

 

به امید نگاهت ایستادن

 
به روی شانه هایت سر نهادن 


 خوشتر از این آرزویی است


دهان کوچکت را بوسه دادن

 

Go to fullsize image 


 

نوشته شده توسط امیرآرام در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت


قیصر امین پور

سطرهای سفید

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سط
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن :
دفتر مرا ورق بزن !
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

 

Go to fullsize image

 


 

نوشته شده توسط امیرآرام در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت


سرنوشت...(ناهید عباسی)

 هر کجا
 اراده ی سترگ
 تند باد حادثه را
 می گیرد به هیچ
 و سری را
 سودای عشق را
 می آزماید
 تا دم تیغ
 من
 صدای تیر آرش را
به شب می شنوم
 که می رود بر بال باد
 تا سراپرده ی نور
ولی
 همواره
در طنین ندایی دیرینیه
 می پرسم از خویش
ایا قرابتی هست ما را با قاصدک
که چون او شناوریم
 در مسیر سرنوشت

 

Go to fullsize image 


 

نوشته شده توسط امیرآرام در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting